<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss version="2.0">
<channel>
<title>mojazateasheghi.loxblog.com</title>

<link>http://mojazateasheghi.loxblog.com</link>

<description>loxblog.com</description>

<language>fa</language>

<generator>loxblog.com</generator><copyright>loxblog.com</copyright><item><title>جو زدگی در ایران</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=24</link><description></description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=24</guid></item><item><title>...دیگه خیلی دیره</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=23</link><description>&lt;p&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; align=&quot;center&quot; border=&quot;0&quot;&gt;
    &lt;tbody&gt;
        &lt;tr&gt;
            &lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;right&quot; width=&quot;23%&quot; style=&quot;padding-bottom: 16px&quot;&gt;&lt;/td&gt;
            &lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;right&quot; width=&quot;23%&quot; style=&quot;padding-bottom: 16px&quot;&gt;&lt;/td&gt;
        &lt;/tr&gt;
    &lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;table cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; align=&quot;center&quot; border=&quot;0&quot;&gt;
    &lt;tbody&gt;
        &lt;tr&gt;
            &lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;right&quot; width=&quot;23%&quot; style=&quot;padding-bottom: 16px&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Verdana&quot;&gt;&lt;span id=&quot;1200825755877S&quot; style=&quot;display: none&quot;&gt;&lt;/span&gt;که دیگه خیلی دیره یکی دیگه تو قلبم جای تورو می گیره اگه عشق منی چرا با دیگرونی می خوای بری برو چرا دل می سوزونی ولی یه روز میای که دیگه خیلی دیره....&lt;br /&gt;
            &lt;br /&gt;
            &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;
            &lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;right&quot; width=&quot;23%&quot; style=&quot;padding-bottom: 16px&quot;&gt;&lt;/td&gt;
        &lt;/tr&gt;
    &lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://littlefarbod.files.wordpress.com/2009/02/carry_on.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=23</guid></item><item><title>خیلی تنهایی به پای عشقت بسوزی</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=22</link><description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://pix2pix.org/my_unzip/127841271912.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=22</guid></item><item><title>خیلی دیره واسه عاشقی</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=21</link><description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو &quot;داداشی&quot; صدا می کرد .&lt;br /&gt;
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:&quot;متشکرم&quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط &quot;داداشی&quot; باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .&lt;br /&gt;
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :&quot;متشکرم &quot; . &lt;br /&gt;
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :&quot;قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد&quot; .&lt;br /&gt;
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه &quot;خواهر و برادر&quot; . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :&quot;متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم &quot; .&lt;br /&gt;
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.&lt;br /&gt;
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط &quot;داداشی&quot; باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .&lt;br /&gt;
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که &quot;بله&quot; رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت &quot; تو اومدی ؟ متشکرم&quot; &lt;br /&gt;
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :&lt;br /&gt;
&quot; تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....&lt;br /&gt;
ای کاش این کار رو کرده بودم .................&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://irupload.ir/images/f4ibkhzoxmp7r11uq6ee.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=21</guid></item><item><title>خداحافظ</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=20</link><description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;font color=&quot;#cc0000&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام&lt;br /&gt;
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام&lt;br /&gt;
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید&lt;br /&gt;
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛&lt;br /&gt;
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست&lt;br /&gt;
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛&lt;br /&gt;
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها&lt;br /&gt;
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.shakiba.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/54.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; /&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.dokhtarha.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/209.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; /&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.dokhtarha.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/209.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; /&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.shakiba.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/54.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://triploo30.persiangig.com/image/weblog/khodahafezi.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=20</guid></item><item><title>اثر انگشت عشق</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=19</link><description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://image.shutterstock.com/display_pic_with_logo/93986/93986,1235127406,6/stock-vector-fingerprint-heart-vector-25288843.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=19</guid></item><item><title>عاشقانه(حتما بخونید )</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=18</link><description>&lt;p&gt;دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این &lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;عشق &lt;/a&gt;را در قلبش نگه می داشت و دورادور &lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;او &lt;/a&gt;را می دید احساس خوشبختی می کرد.&lt;br /&gt;
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.&lt;br /&gt;
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.&lt;br /&gt;
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.&lt;br /&gt;
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.&lt;br /&gt;
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.&lt;br /&gt;
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از &lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;همکارانش &lt;/a&gt;ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.&lt;br /&gt;
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟&lt;br /&gt;
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.&lt;br /&gt;
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.&lt;br /&gt;
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟&lt;br /&gt;
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟&lt;br /&gt;
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.&lt;br /&gt;
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟&lt;br /&gt;
پدربزرگ، چرا گریه می &lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;کنید&lt;/a&gt;؟&lt;br /&gt;
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، &lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;دوستت &lt;/a&gt;دارد&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/43.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;.&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/54.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=18</guid></item><item><title>زخم عاشقی</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=17</link><description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://img.tak2pix.com/88/12/love-pack1-9ta/01.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=17</guid></item><item><title>دلیل عشق</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=16</link><description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff&quot;&gt;یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا&quot; دوست دارم&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;من جدا&quot;دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;باشه.. باشه! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت. پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه می تونبی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;عشق دلیل میخواد؟&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نه! معلومه که نه&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; size=&quot;2&quot;&gt;!!&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پس من هنوز هم عاشقتم&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; &lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/43.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/43.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/72.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/43.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/43.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=16</guid></item><item><title>دوستت دارم</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=15</link><description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://30ndrela.com/other/2/www.30ndrela.com.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=15</guid></item><item><title>داستانی غمگین و عاشقونه</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=14</link><description>&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #339966&quot;&gt;پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم&lt;br /&gt;
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!&lt;br /&gt;
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..&lt;br /&gt;
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #339966&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=14</guid></item><item><title>داستان عشقی بی سرانجام(بخونید قشنگه)</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=13</link><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;پسر تنها روی نیمکت پارک نشسته بود چشمان غمگینش اطراف را نظاره می کرد به نیمکت هایی نگاه می کرد که &lt;span style=&quot;&quot;&gt;&lt;span&gt;دور و ورش را گرفته بود , نیمکت هایی که دختران و پسران زیادی روی آن نشسته بودند .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;دخترو پسرها با خوشی حرف می زدند و می خندیدند اما پسر فقط با حسرت به آنها نگاه می کرد. پسر مشغول قدم زدن شد در همین حال به آسمان آبی خیره شد , زیر لب با خدا زمزمه می کرد چیزی جز گله و شکایت نبود از سرنوشتی بود که خدا براش رقم زده بود آه سوزناکی تمام وجودش را فرا گرفت , دوباره به راهش ادامه داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;همان طور که راه می رفت نگاهش به کافی شاپ ها و رستوران هایی می افتاد که چیزی جز عشق در آنها یافت نمی شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;پسر به دنبال چه می گشت ؟ یه عشق پاک یا مثل بقیه یه عشق تو خالی...&lt;span&gt;؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;از همه جا و همه چیز نا امید بود تنها چیزی که روحش را تسکین می داد نگاه کردن خیابان ها بود همین طور دیوانه وار به اطراف خیره می شد یه اتفاق مسیرش را عوض کرد پاهایش دیگر مجال راه رفتن نداشت پسر کجا را نگاه می کند ، یه دخترتنها جلوی در خانه ای ایستاده است و مشغول آب دادن به گل های زیبایی است پسر توان چشم برداشتن از دختر را ندارد در یه لحظه دختر متوجه نگاه سراسر عشق پسر می شود نگاه آنها به هم گره می خورد تا اینکه دختر قدمش را به سمت خانه کج می کند و می رود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;چشمه هایی از امید در وجود پسر موج می زند اما چاره ای ندارد جز رفتن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;پسر سراسر شب و روز از فکر دختر بیرون نیامد به همین خاطر ساعت ها دقیقه ها ثانیه ها به در خانه نگاه می کرد تا دختر از خانه بیرون بیاید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;عطر گل های نم کشیده ی دختر، پسر را از عشق دیوانه کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;روز ها سپری شد پسر هنوز منتظر است تا اینکه امید در چشمان پسر نمایان شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;دختر مشغول ناز کردن گل هایش بود ، ناگهان چشم دختر به پسر افتاد لبخندی پر از عشق و محبت بر لبانش نقش بست پسر نا خدا گاه آهسته آهسته به طرف دختر به راه افتاد عشق تمام وجودش را گرفته بود اما ناگهان پسر ایستاد چه شده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;انگار که دختر به کمی دور تر نگاه می کند ، پسر برمی گردد چهرش غمگین می شود و آهی می کشد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;پسر دیگری به دختر نزدیک شد و دست دختر را در در دستانش گرفت حالا این هم مانند تموم لحظه هایی بود که پسر با حسرت به آنها نگاه می کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;قدم های پسر تند ترو تند تر شد سایه ساختمان بلندی نگاه پسر را به سمت خود کشاند پسر نفس زنان از پله ها بالا رفت قلبش تند تند می تپید ، به بالا ترین نقطه ساختمان رسید حس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;از بالا به مردم نگاه می کرد به مردمی که عشقش را درک نکردند.اشک از چشمان پسر سرازیر شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;باد شدیدی شروع به وزیدن کرد پسر تن خود را به باد سپرد چند لحظه بعد تن غمگین پسر برگ های پاییزی را لمس کرد برگ هایی که مانند خودش ازعشق بهار خشک شده بودند.اما بالاخره روح پسر آرامش پیدا کرد و به دیار باقی پیوست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=13</guid></item><item><title>خیانت عشق</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=12</link><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;دلش واسش یه ذره شده بود..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;من دیرم شده زودی باید برم خونه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;دخترک هراسان و دل نگران بود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;لبخندی زد و به روی خود نیاورد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;چند دقیقه ای را با هم سپری کردن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080&quot;&gt;و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=12</guid></item><item><title>عشق واقعی</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=11</link><description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800080&quot;&gt;روزگاری بر درختی تکیه کرده بودم ، ناگهان کبوتری زیبا آمد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800080&quot;&gt;و گفت چرا اینجا نشسته ای ؟ گفتم میخواهم نامه ای برای&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800080&quot;&gt;یارم بنویسم . گفت بنویس!!! گفتم قلم ندارم گفت از پرم در &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800080&quot;&gt;بیار ، گفتم کاغذ ندارم گفت بر روی پر سفیدم بنویس گفتم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800080&quot;&gt;مرکب هم ندارم ، گفت مرا بکش و با خونم بنویس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/72.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; &lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/72.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=11</guid></item><item><title>داستان خیلی خیلی غمگین</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=10</link><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000&quot;&gt;کنار خیابون ایستاده بود...تنها ، بدون چتر ،اشاره کرد مستقیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000&quot;&gt;...جلوی پاش ترمز کردم ،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000&quot;&gt;در عقب رو باز کرد و نشست ،آدمای تنها بهترین مسافرن برای&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000&quot;&gt;یک راننده تنها ،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000&quot;&gt;- ممنون&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000&quot;&gt;- خواهش می کنم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000&quot;&gt;حواسم به برف پاک کناری ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، &lt;br /&gt;
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،&lt;br /&gt;
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،&lt;br /&gt;
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، &lt;br /&gt;
- چیزی شده ؟&lt;br /&gt;
چشمامو از نگاهش دزدیدم ، &lt;br /&gt;
- نه .. ببخشید ، &lt;br /&gt;
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود &lt;br /&gt;
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .&lt;br /&gt;
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، &lt;br /&gt;
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، &lt;br /&gt;
خودش بود .&lt;br /&gt;
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، &lt;br /&gt;
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،&lt;br /&gt;
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،&lt;br /&gt;
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، &lt;br /&gt;
پرسید :&lt;br /&gt;
- مسیرتون کجاست ؟&lt;br /&gt;
گلوم خشک شده بود ، &lt;br /&gt;
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .&lt;br /&gt;
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟&lt;br /&gt;
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، &lt;br /&gt;
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، &lt;br /&gt;
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،&lt;br /&gt;
به چشمام جراءت دادم ، &lt;br /&gt;
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، &lt;br /&gt;
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، &lt;br /&gt;
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، &lt;br /&gt;
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، &lt;br /&gt;
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، &lt;br /&gt;
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،&lt;br /&gt;
به خدا خودش بود ، &lt;br /&gt;
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، &lt;br /&gt;
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! &lt;br /&gt;
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....&lt;br /&gt;
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟&lt;br /&gt;
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، &lt;br /&gt;
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....&lt;br /&gt;
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،&lt;br /&gt;
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، &lt;br /&gt;
به ساعتش نگاه کرد ، &lt;br /&gt;
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...&lt;br /&gt;
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،&lt;br /&gt;
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،&lt;br /&gt;
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، &lt;br /&gt;
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،&lt;br /&gt;
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، &lt;br /&gt;
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، &lt;br /&gt;
خل بودم دیگه ،&lt;br /&gt;
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،&lt;br /&gt;
عاشقی کنم براش ،&lt;br /&gt;
میگفت : بهت نیاز دارم ...&lt;br /&gt;
ساکت می موندم ،&lt;br /&gt;
میگفت : بیا پیشم ، &lt;br /&gt;
میگفتم : میام ...&lt;br /&gt;
اما نرفتم ،&lt;br /&gt;
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، &lt;br /&gt;
دلم می خواست بسوزم ،&lt;br /&gt;
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، &lt;br /&gt;
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، &lt;br /&gt;
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .&lt;br /&gt;
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،&lt;br /&gt;
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،&lt;br /&gt;
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،&lt;br /&gt;
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، &lt;br /&gt;
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، &lt;br /&gt;
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،&lt;br /&gt;
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، &lt;br /&gt;
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، &lt;br /&gt;
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .&lt;br /&gt;
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، &lt;br /&gt;
- همینجا پیاد میشم .&lt;br /&gt;
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،&lt;br /&gt;
- بفرمایین ...&lt;br /&gt;
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، &lt;br /&gt;
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..&lt;br /&gt;
- لازم نیست ..&lt;br /&gt;
- نه خواهش می کنم ... &lt;br /&gt;
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد &lt;br /&gt;
و بعد .. بسته شدنش .&lt;br /&gt;
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .&lt;br /&gt;
برای چند لحظه همونطور موندم ،&lt;br /&gt;
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، &lt;br /&gt;
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،&lt;br /&gt;
برای فریاد کردنش ، &lt;br /&gt;
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، &lt;br /&gt;
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .&lt;br /&gt;
صدا توی گلوم شکست ... &lt;br /&gt;
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .&lt;br /&gt;
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .&lt;br /&gt;
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...&lt;br /&gt;
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...&lt;br /&gt;
سر خوردم روی زمین خیس ، &lt;br /&gt;
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...&lt;br /&gt;
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...&lt;br /&gt;
منو بارون .. ، زار زدیم ، &lt;br /&gt;
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، &lt;br /&gt;
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، &lt;br /&gt;
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، &lt;br /&gt;
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...&lt;br /&gt;
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، &lt;br /&gt;
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. &lt;br /&gt;
خل بودم دیگه .. &lt;br /&gt;
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟&lt;br /&gt;
نه .. &lt;br /&gt;
عاشق تر شده بودم &lt;br /&gt;
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... &lt;br /&gt;
بارون لجبازانه تر می بارید &lt;br /&gt;
خیابان بهار ، آبی بود .&lt;br /&gt;
آبی تر از همیشه ...&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/47.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=10</guid></item><item><title>قلب شکسته</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=9</link><description>&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;رو از روی زمین جمع می کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بهش گفتم: کمک نمی خوای؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گفت: نه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گفتم: خسته می شی بذارخوب کمکت کنم دیگه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گفت: نه خودم جمع می کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نگاه معنی داری کرد و گفت:قلبم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;این تیکه های قلب منه که شکسته. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خودم باید جمعش کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آدمای این دوره زمونه دل داری بلدنیستن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا روپ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;به دستشون بسپری هنوز تو &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شکوننش. &lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/47.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;میخوام تیکه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;اون دل داری خوب بلده. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه.آ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خه می دونی اون &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خودش گفته که قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;تیکه های شکسته ی قلبش رو جمع کرد&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/43.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;و یواش یواش ازم دور شد. و من &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دست هر کسی؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;دلم رو به دست هر کسی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نسپردم اون برای من هر کسی نبود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گفت و این بار رفت سمت دریا. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که رازدارش بود &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=9</guid></item><item><title>داستان یک عشق واقعی قسمت آخر</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=8</link><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;البته ناراحت بود که عشقش داره زجر میکشه ولی از اینکه خدا به دعاهاش گوش کرده بود و اون رو ناامید نکرده بود خوشحال بود.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ادامه داستان...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;روز بعد تمام سعی و تلاش خودش رو کرد که بره سراغ عشقش و این بار همه چیز رو بگه بالاخره رفت جلو و با عشقش صحبت کرد.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;وقتی فرشته قبول کرد که باهاش صحبت کنه نمیدونست که پسر چی میخواد بگه و با خودش فکر میکرد که میخواد سوال درسی بپرسه واسه همین با متانت ایستاد و سرش رو پایین انداخت و با لحنی محزون رو به پسر گفت بفرمایید آقا من منتظرم سوال خودتونو بپرسید &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر که فورا فهمید عشقش منظورش رو اشتباه گرفته گفت من سوال ندارم فقط میخوام مطلبی رو بهتون بگم دختر با بی اعتنایی و با صدایی گرفته گفت بفرمایید من گوش میکنم&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر همه چیز رو از اول براش تعریف کرد و بهش گفت که چقدر دوستش داره و چقدر عاشقشه بهش گفت که حاضره جونش رو فداش کنه گفت که حاضره به خاطرش هر کاری کنه بهش گفت از اینکه عشقش ازدواج کرده غصش گرفته و حالا که فهمیده عشقش داره طلاق میگیره منتظرش میمونه تا آخر دنیا...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد از این حرف پسر کمی مکث کرد و با نگاهی عاشقانه به فرشته عشقش نگاهی کرد و گفت من منتظرت میمونم...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دختر جوون با تنفر خیلی زیاد نگاهی غضبناک به پسر انداخت و گفت اینا که گفتی عشق نیست هوسه..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نگاه دختر قلب پسر رو آتیش زد عقل از سرش پرید با خودش گفت مگه من چی گفتم که اون فکر کرد عشق من هوسه خیلی ناراحت شد بغضش گرفته بود ولی زود ناراحتیش برطرف شد با خودش گفت حق داره ناراحت بشه آخه اون الان مشکل داره و نمیتونه عشق منو باور کنه..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مدتی از اون ماجرا گذشت پسر قصه ما همچنان عاشق بود و دورادور مواظب عشقش بود تا اینکه فهمید مشکله عشقش حل شده و عشقش طلاق گرفته.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر رفت سراغ عشقش و بهش گفت که اومدم جونم رو فدات کنم ولی دختر دیگه به هیچ مردی اعتماد نداشت حرفای پسر و دروغ میدونست و عشقش رو یه هوس..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از اون روز کار پسر این بود که هر روز التماس کنه ناله کنه قسم بخوره گریه کنه و خلاصه ثابت کنه که یه عاشقه مثل فرهاد مثل مجنون تا اینکه تونست دل دختر رو نرم کنه تونست بهش ثابت کنه که واقعا عاشقه فرشته عشقش کم کم داشت باور میکرد اوایل با نفرت و غضب به پسر نگاه میکرد ولی کم کم نگاهش مهربون و عاشقانه شد کم کم دلش لرزید پاهاش سست شد مثل لیلی مثل شیرین عاشق شد تا اینکه بالاخره دلش رو داد به پسر عاشق قصه ما..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر فهمید که بعد از این همه زجر و ناراحتی داره به آرزوش میرسه و میتونه به وصال معشوق امیدوار بشه غافل از اینکه هیچ کدوم از عاشق و معشوق های واقعی به هم نرسیدن..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یه روز از اون روزهای خوب و قشنگ زندگی عاشقونه فرشته عشق به ممجنونش گفت که باید در مورد من با پدر و مادرت صحبت کنی و بهشون بگی که میخوای با من ازدواج کنی بگی که من چه شرایطی دارم تا ببینی اونا قبول میکنن یا نه؟&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر عاشق با اطمینان گفت قبول میکنن وقتی فرشته ای مهربون و زیبایی رو دیدن حتما قبول میکنن ولی غافل از اینکه وقتی خدا نخواد نمیشه..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر عاشق با اصرار و خواهش فرشته محبوبش قبول کرد به پدر و مادرش بگه..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر عاشق قصه ما اون روز رفت خونه و با پدر و مادرش صحبت کرد و همه چیز رو به اونها گفت و از اونها خواست که برن خواستگاری محبوبش تا اونا به وصال برسن.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ولی وقتی پدر و مادرش فهمیدن که پسرشون عاشق دختری شده که قبلا یه ازدواج ناموفق داشته خیلی ناراحت شدن عصبانی شدن به پسرشون گفتن ما همچین دختری رو برات نمیگیریم که تو رو بدبخت کنه تو هم باید فراموشش کنی اگه نمیتونی اونو فراموش کنی مارو فراموش کن..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر یه بار دیگه دنیا دور سرش چرخید یه بار دیگه مثل یخ آب شده وارفت یه بار دیگه هاج و واج اطرافش رو نگاه میکرد وقتی مطمئن شد که مادر و پدرش کوتاه بیا نیستن و از اون جایی که عاشق بود تصمیم خودش رو گرفت با خودش گفت من نمیتونم عشقم رو فراموش کنم چون از جونم بیشتر دوستش دارم ولی میتونم پدر و مادرم رو فراموش کنم.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد هم بلند شد و رفت سراغ محبوبش به محض اینکه دیدش همه چیز رو براش تعریف کرد و بهش گفت که من اومدم تا با تو بمونم خودم تنهایی پا پیش میذارم و تو رو با هیچ چیزی توی دنیا عوض نمیکنم..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;فرشته عشقش با اون چشمای معصومش مهربون و عاشقانه به مجنونش نگاهی کرد و با صدایی گرفته گفت: خداحافظ...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد حرکتی کرد که بره ولی پسر با تعجب گفت چرا خداحافظ؟ باید بگی سلام من اومدم که با تو باشم براهمیشه تا آخر دنیا..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دختر در حالی که چشمای زیباش پر از اشک بود گفت من نمیتونم با کسی که پدر و مادرش منو قبول ندارن ازدواج کنم من نمیتونم با غرور فرزندی رو از پدر و مادرش بگیرم من نمیتونم یه خانواده رو ویرون کنم و روی ویرونه های اون خونه بسازم..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد آهی کشید و گفت این سرنوشت منه که باید از عشق تو بسوزم و دم نزنم گفت روزگار برا من وصال رو دوست نداره بلکه جدایی رو برا من انتخاب کرده..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد همون طور که اشکهاش روی صورت ماهش سرازیر میشد گفت برو خدانگهدارت باشه دیگه هیچ وقت سراغ من نیا.. &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;منو برا همیشه فراموش کن و دیگه هیچ وقت به من فکر نکن برو چشمات رو به گذشته ببند و آینده رو تماشا کن..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;اشکهای پاک دختر قلب پسر و رو پاره پاره میکرد هر قطره از اون مثل یه تیکه آتیش بود که روی تن پسر می افتاد اما هر کاری میکرد حرفی بزنه نمیتونست صداش در نمییامد..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دختر مثل ابر بهاری گریه میکرد چشمای قشنگ و مهربونش رو از نگاه پسر مخفی میکرد..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد هم بدون هیچ حرفی با قدم های تند از اون جا دور شد..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پسر عاشق قصه ما همون جا ایستاد و بدون یک کلمه حرف و یا حتی بدون یک قطره اشک بدون هیچ حرکتی و فقط و فقط رفتن محبوبش رو تماشا میکرد انگار که نمیخواست این لحظات آخر رو از دست بده میخواست تمام وجودش چشم میشد و عزیز دلش و محبوبش رو تماشا میکرد..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;آنقدر اونجا موند و تماشا کرد که دیگه اثری از فرشته محبوبش نبود و از نظرش محو شده بود..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=8</guid></item><item><title>داستان عاشقونه ی یه دختر و پسر(با حاله)</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=7</link><description>&lt;div class=&quot;post_body&quot; id=&quot;pid_1921&quot; style=&quot;text-align: right&quot;&gt;دختر:خوشگلم&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/44.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
پسر:نه&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/48.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
دختر:دوستم داری&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/43.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
پسر:نه&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/47.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/54.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
پسر:نچ&lt;br /&gt;
دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر&lt;br /&gt;
بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی&lt;br /&gt;
زیباترینی...دوستت ندارم عاشقتم&lt;br /&gt;
اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم...&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/72.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=7</guid></item><item><title>نفرین عشق(داستانی واقعی)</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=6</link><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;شهریور 1381 بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور 3 سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من ...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;بالاخره بعد از چند سال از آخر 21 شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و ...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;364 روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه 24 ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;بالاخره اون چیزی ک نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت . اون توی این تند باد خیلی زود تسلیم شد و خودش رو باخت . اما من هنوزم با اینکه پشتم از غه این تند باد خم شده و بعضی از موهام سفید اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت می کنم .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند . خیلی نامرد بودن . خیلی . تا دنیا دنیاست نفرین هاشم از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم به سمت نگهبانی می رفتیم من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم با من هر کاری خواستید بکنید مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟ الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟ مرد م که مرد . کی به ما کار داره ؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود . اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم . معلوم نبود چی کار کرده بود که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد . هر چی بود که زوار بود و غریب . بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا ...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه . یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند که به 2 دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد . به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم گفتند که برم توی بازداشتگاه . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک بنی عباس به شهادت رسید . اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش یه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تارک . اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟ همون جواب قبلی نامزدیم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد . باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . می دونید چرا ؟ چون می خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود . شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند . مثل یه سگ . بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت . اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ یست اینو که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند . موهام رو می کشیدند . کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو می زدند . تازه یه نیروی کمکی هم اوردند . یه سرباز اوردند که با پوتینش بزنه توی کمرم . اما توی این چهار ساعت هرگز سرتسلیم در مقابل اونا پایین نیووردم . چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود . تقصیر من چی بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مریض به حرم اوردم . همه مریض میارن حرم تا شفا پیدا کنه نه اینکه بزننش . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;هنوز هم یزیدیان هستند . اونجایی که من آی بخوام و اونا با کتک منو سیراب کنند . پس کی برای مصیبت من گریه کنه .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;بعد از اون همه کتک با انگشت نگاری آزادم کردند . مثل اینکه من دزدی کردم . شاید هم تروریست باشم .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;با بدنی خسته به خونه رفتم و موضوع رو برای خانواده تعریف کردم و به اونا گفتم که حالا که همه چی لو رفته بریم خواستگاری تا همه چیز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به این وصلت به خاطر همون مسائل سنتی ( برادر بزرگ اول داماد بشه - سربازی رو تموم کن - درست رو تموم کن - شغل گیر بیار و هزارتا چیز آشغال دیگه ) رضایت نداد .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;می دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طریق دوستاش ازش خبر می گرفتم . دوستش یه بار از خونه اونا زنگ زد و گفت آزاده میگه دیگه حاضر به ادامه این رابطه نیست . اما من باور نمی کردم . فکر می کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن این مطلب هست . اصلا از کجا معلوم که اون این حرف رو زده باشه ؟ بیست روزی گذشت و برای اولین بار بعد از این مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشی رو برداشت ولی تا صدای منو شنید فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعیت نداره . از اون به بعد هفته ای یکبار زنگ می زدم خونش و تا صدام رو می شنید قطع می کرد و من هنوز با همون خیال خام . بعد از مدتی وقتی زنگ می زدم خونش تا گوشی رو بر می داشت بلافاصله می گفتم یه زنگ به من بزن و اون قطع می کرد . از آخر اواسط تابستون که من زندگی رو مثل یک مرده متحرک می گذروندم و شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدنی به هم می دوختم یه روز زنگ زد . بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چیز دیگه . اما این آزاده دیگه اون آزاده نبود . گفت دیگه حاضر نیست رابطه ای حتی از طریق واسطه با من داشته باشه . باز هم من در خیال اینکه تحت فشار خانواده است باور نمی کردم . کلا سه ماه کارم ریختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهایی بود و هفته ای یکبارهم زنگ زدن به او و قطع کردن تلفن از سوی او ... آه چقد روز های سختی بود &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;بعد از گذشت سه و یا چهار ماه با همین منوال از آخر در اوایل پاییز تونستم با توسل به سماجت های چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفنی برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام بود نمی تونستم زیاد بیام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت می کردم تا او را به سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من برای او مرده بودم . مثل یه سنگ شده بود . خشک و سد و بی روح . اونقدر که بعضی وقتها عصبی میشدم و انگار که او همینو می خواست سریع قهر می کرد و من باید یک هفته منت کشی می کردم و او گوشی رو قطع کنه تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بی روح . تویاین مدتی که به همین منوال می گذشت خیلی وقت ها بود که زنگ می زدم خونشون و خط اونا ساعت ها مشغول بود و باتوجه به شناختی که از او داشتم می دونستم که با دوستاش طولانی صحبت نمی کرد . پس چرا گوشی مشغول بود ؟ یه چیزایی به ذهنم می رسید . انگار داشت بوی خیانت به مشام می رسید . اما نمی خواستم قبول کنم . اخه باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . توی اون مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفایی که به من می کرد بیشتر زجرم می داد . من پشت گوشی حتی التماس و گریه کردم اما اون ... آه ... اون به گریه های من می خندید . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;می گفتم آزاده با من این کار رو نکن . من به خاطر قلب تو 4 ساعت زیر دست و پا کتک خوردم . می دونید چی می گفت ؟ می گفت تو بخاطر بلبل زبونی های خودت کتک خوردی . تازه اولش هم باور نمی کرد .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببینم قضیه چیه ؟ گفت که از اول مهر با همون خواستگار اولیه رابطه پنهانی بر قرار کردن وبا این حرفش دل منو آتیش زد .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتی می فهمی که دیگه من نیستم . اون وقت برای بازگشت تو خیلی دیر شده . بهش گفتم نذار نفرینت کنم که نفرین عشق زندگیت رو آتیش میده . ولی اون می خندید و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و من کشی های من یکبار برای همیشه این منت کشی طول کشید و دیگه جواب تلفن هام رو نداد تا اینکه منو از خودش نا امید و رنجور و دلشکسته کرد . اون برای همیشه رفت و منو با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;وفا کردم و جز جفا ندیدم ----- از دست اون من چه ها کشیدم &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;از آخر آه آتشین من از سینه برخاست و بدرقه این جدایی گشت . نمی دونم این نفرین با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد و گفت از کرده اش پشیمونه و داره چوبش رو می خوره . ولی افسوس که مطابق مرام من وقتی مهر کسی به سختی از خونه دل من بره بیرون جاش جز نفرت و کینه چیز دیگه ای نمیشینه . در نتیجه من هم با اون همون کاری رو کردم که اون با من کرد . تلفن هاش رو قطع می کردم واز صفحه زندگیم برای همیشه خطش زدم . اما ظلم و ستمی که توی این جریان به من روا داشته شد هنوزم که هنوزه منو می سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده می سوزم و می سازم . بطوریکه برای تسکین دردهایم دیگه به سراغ دلم نمیرم . دلم رو یه جایی از خاطراتم دفن کردم . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffde00&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#dabf0c&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;&lt;font style=&quot;background-color: rgb(255,255,255)&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(51,51,51); font-family: 'Tahoma','sans-serif'&quot;&gt;اما توی این مصیبت مصیبتی که از همه بیشتر منو سوزوند کتک خوردن توی حرم امام رضا بود . این مصیبت رو دیگه با دفن دلم هم نمی تونم از یاد ببرم و هر از چند گاهی دل منو تا آخر می سوزونه و خاکستر می کنه . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=6</guid></item><item><title>عاشقانه(حتما بخونین اگه دلشو دارین)</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=5</link><description>&lt;p style=&quot;text-align: center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.parsianfun.com/&quot;&gt;&lt;img class=&quot;aligncenter&quot; title=&quot;داستان عاشقانه &quot;قرار&quot; ، radsms.com&quot; height=&quot;246&quot; alt=&quot;http://www.radsms.com/image/image_post/dastan/gharare-asheghane.jpg&quot; src=&quot;http://www.radsms.com/image/image_post/dastan/gharare-asheghane.jpg&quot; width=&quot;369&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div id=&quot;more&quot;&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;نشسته &lt;/span&gt;بودم رو نیم کتِ پارک، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;سنگ &lt;/span&gt;می انداختم بهشان. می پریدند، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;وقتِ قرار &lt;/span&gt;گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی  شدم. شاخه گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می پژمرد.&lt;br /&gt;
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ ها.&lt;br /&gt;
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل برگ هاش کَنده، &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;پخش&lt;/span&gt;، لهیده شد. بعد، یقه ی &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;پالتوم &lt;/span&gt;را دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;پارک&lt;/span&gt;، صِداش از پشتِ سر آمد.&lt;br /&gt;
صدای تندِ قدم هاش و &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;صِدای &lt;/span&gt;نَفَس نَفَس هاش هم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;برنگشتم &lt;/span&gt;به  رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;خارج &lt;/span&gt;شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می آمد. صدا پاشنه ی &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;چکمه هاش &lt;/span&gt;را می شنیدم. می دوید &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;صِدام &lt;/span&gt;می کرد.&lt;br /&gt;
آن طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ م بِش بود. کلید انداختَ م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله ای کوتاه ریخت تو گوش هام - تو جانم.&lt;br /&gt;
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;خیابان &lt;/span&gt;شده بود. به روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده ش هم داشت توو سرِ خودش می زد. &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;سرش &lt;/span&gt;خورده بود روو آسفالت، &lt;span style=&quot;color: rgb(51,51,51)&quot;&gt;پُکیده &lt;/span&gt;بود و خون، راه کشیده بود می رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.&lt;br /&gt;
ترس خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.&lt;br /&gt;
مبهوت.&lt;br /&gt;
گیج.&lt;br /&gt;
مَنگ.&lt;br /&gt;
هاج و واج نِگاش کردم.&lt;br /&gt;
توو دستِ چپش بسته ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.&lt;br /&gt;
چهار و چهل و پنج دقیقه!&lt;br /&gt;
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=5</guid></item><item><title>قلب پاره پاره</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=4</link><description>&lt;div id=&quot;postbody&quot;&gt;
&lt;div id=&quot;entry&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;برای خواندن کل مطلب به ادامه ی مطلب مراجه کنید....&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه هایی دندانه دندانه درآن دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می گفتند که چطور او ادعا می کند که زیباترین قلب را دارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پرکنند، پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;right&quot;&gt;مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=4</guid></item><item><title>داستانی عاشقونه و غم انگیز(حتما بخونین)</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=3</link><description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق &lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;لباسهاشو&lt;/a&gt; عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;http://dl.persianlords.ir/user/ali/Image/fun/dastan/c2.jpg&quot; src=&quot;http://dl.persianlords.ir/user/ali/Image/fun/dastan/c2.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه &lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;آرزوت&lt;/a&gt; همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-small; font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;علی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt; کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران &lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://www.persianlords.ir/&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;پیدا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;
&lt;p&gt;نمی کنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=3</guid></item><item><title>داستانهای عاشقونه</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=2</link><description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800080&quot;&gt;
&lt;div&gt;زن وشوهر جواني سوار برموتورسيكلت در دل شب مي راندند.&lt;br /&gt;
انها از صميم قلب يكديگر را دوست داشتند.&lt;br /&gt;
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم&lt;br /&gt;
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!&lt;br /&gt;
زن جوان: خواهش مي كنم ، من خيلي ميترسم&lt;br /&gt;
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري&lt;br /&gt;
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني&lt;br /&gt;
مرد جوان: مرا محكم بگير&lt;br /&gt;
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟&lt;br /&gt;
مرد جوان: باشه ، به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي&lt;br /&gt;
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي كنه&lt;br /&gt;
روز بعد روزنامه ها نوشتند&lt;br /&gt;
برخورد يك موتورسيكلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه&lt;br /&gt;
كه بدليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد،&lt;br /&gt;
يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت&lt;br /&gt;
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين كه زن&lt;br /&gt;
جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت&lt;br /&gt;
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش&lt;br /&gt;
رفت تا او زنده بماند&lt;br /&gt;
و اين است &lt;a href=&quot;http://www.roozeshadi.com/&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#297eb9&quot;&gt;عشق &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;واقعي. عشقي زيبا&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/47.gif&quot; border=&quot;0&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/47.gif&quot; border=&quot;0&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=2</guid></item><item><title>یک داستان عاشقانه و غم انگیز زیبا از یک دختر</title><link>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=1</link><description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;دیدی که بهت بگه عشق چیه؟&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;دوستدار تو (ب.ش)&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;گمان می کنم جوابم واضح بود&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;از بستگان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#006400&quot;&gt;خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt; &lt;img src=&quot;http://www.mojazateasheghi.loxblog.com/editor/popups/images/smiley/msn/54.gif&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;vertical-align: middle&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description><pubDate></pubDate><guid>http://mojazateasheghi.loxblog.com/post.php?p=1</guid></item></channel></rss>
